تبليغاتX
ღღچتر نجاتღღ

ღღچتر نجاتღღ

وقتی هیچ کمکی به دیگران نمی کنید،فرآیند مرگ را آغاز می کنید

طبیعت انسانی

ریشه در هزاران مهربانی ساده دارد

که روزهایمان را توصیف می کند

نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم تیر 1390ساعت 1:28 توسط باران| |

 

وقتی همه ی نورهای زندگی را از دست می دهیم

و ناچار می شویم قدم در تاریکی ناشناخته ها بگذاریم

باید به یکی از این دوچیز ایمان بیاوریم:

یا این که جای محکمی برای ایستادن خواهیم یافت

یا به ما پرواز را خواهند آموخت

نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم تیر 1390ساعت 1:20 توسط باران| |


اگر بتوانم مانع شکستن دلی شوم ، بیهوده نزیسته ام.     


اگر بتوانم آلام زندگی دردناکی را تسکین دهم ، یا دردی را


تخفیف دهم ، یا بتوانم پرنده ی درمانده ای را



دوباره به لانه اش برگردانم ، بیهوده نزیسته ام.

نوشته شده در جمعه یازدهم تیر 1389ساعت 11:57 توسط باران| |

بهترين جا برای آغاز زندگی جديد همين جاييست که هم اکنون هستی . هرگز منتظر دستی از غيب نباش . براي خوشبختی و

خوب بودن هرگز منتظر نمان همای سعادت بر سرت بنشيند و يا شاهزاده ای با اسب سفيداز افق های دور بيايد و تو را به

سرزمين شاديها ببرد . مجوز خوشبختی ات را بايد خودت صادر کنی و برایخوشبخت بودن بايد احساس خوشبختی کنی , زندگی

تصويريست که ذهن تو آن را ترسيم ميکند و تو با قلم مویعشق و ايمان آن را رنگ ميزنی . هرچه تصويری روشنتر و رنگ

آميزی شاد تری داشته باشی تابلوی زندگی ات زيباتر است.

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم دی 1388ساعت 23:29 توسط باران| |

 

هوا هوای بهار است و باده باده ی ناب

به خنده خنده بنوشیم جرعه جرعه شراب .

 

در این پیاله ندانم چه ریختی،پیداست

که خوش به جان هم افتاده اند آتش و آب

 

فرشته روی من،ای آفتاب صبح بهار

مرا به جامی از این آب آتشین دریاب.

 

به جام هستی ما ای شراب عشق بجوش!

به بزم ساده ی ما ای چراغ ماه بتاب!

 

گل امید من امشب شکفته در بر من

بیا و یک نفس ای چشم  سرنوشت بخواب .

 

مگر نه خاک ره این خرابه باید شد؟

بیا که کام بگیریم از این جهان خراب.

نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 21:17 توسط باران| |

جاده های زندگی را خدا هموار می کند

کار ما فقط برداشتن سنگ ریزه هاست. 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 17:15 توسط باران| |

 

کسی مانند من تنها نماند . 

به راه زندگانی وا نماند . 

خدا را ، در قفای کاروان ها 

غریبی در بیابان جا نماند.

نوشته شده در پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 2:2 توسط باران| |

آخر ای دوست ، نخواهی پرسید

که دل از دوری رویت چه کشید؟

 

سوخت در آتش و خاکستر شد

وعده های تو به دادش نرسید.

 

داغ ماتم شد و بر سینه نشست

اشک حسرت شد و بر خاک چکید.


آن همه عهد فراموشت شد؟

چشم من روشن ، روی تو سپید

 

جان به لب آمده در ظلمت غم

کی به دادم رسی ای صبح امید؟

 

آخر این عشق مرا خواهد کشت

عاقبت داغ مرا خواهی دید.

 

دل پر درد « فریدون » مشکن

که خدا بر تو نخواهد بخشید.  

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 0:41 توسط باران| |

 

لب خشکم ببین چشم ترم را 

بیا از باده پرکن ساغرم را

دلم در تنگنای این قفس مرد ، 

رسید آن دم که بگشایم پرم را .

نوشته شده در سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 2:32 توسط باران| |

شبی پرکن از بوسه ها ساغرم

به نرمی بیا همچو جان در برم

تنم را بسوزان در آغوش خویش

که فردا نیابند خاکسترم !

 

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت 1:30 توسط باران| |

Design By : پارسا اسکین

كد ماوس