تبليغاتX
چتر نجات


چتر نجات

از آیینه بپرس نام نجات دهنده ات را

 

هوا هوای بهار است و باده باده ی ناب

به خنده خنده بنوشیم جرعه جرعه شراب .

 

در این پیاله ندانم چه ریختی،پیداست

که خوش به جان هم افتاده اند آتش و آب

 

فرشته روی من،ای آفتاب صبح بهار

مرا به جامی از این آب آتشین دریاب.

 

به جام هستی ما ای شراب عشق بجوش!

به بزم ساده ی ما ای چراغ ماه بتاب!

 

گل امید من امشب شکفته در بر من

بیا و یک نفس ای چشم  سرنوشت بخواب .

 

مگر نه خاک ره این خرابه باید شد؟

بیا که کام بگیریم از این جهان خراب.

نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 21:17 توسط باران| |

به گوش دل ندا آمد، که يار دلربا آمد .... به درد ما دوا آمد، رضا آمد، رضا(ع) آمد
خدا داد آنچه را وعده،‌ بشد در ماه ذيقعده ... که آمد بهترين بنده، رضا آمد ، رضا آمد

نوشته شده در پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 23:45 توسط باران| |

جاده های زندگی را خدا هموار می کند

کار ما فقط برداشتن سنگ ریزه هاست. 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 17:15 توسط باران| |

 

کسی مانند من تنها نماند . 

به راه زندگانی وا نماند . 

خدا را ، در قفای کاروان ها 

غریبی در بیابان جا نماند.

نوشته شده در پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 2:2 توسط باران| |

آخر ای دوست ، نخواهی پرسید

که دل از دوری رویت چه کشید؟

 

سوخت در آتش و خاکستر شد

وعده های تو به دادش نرسید.

 

داغ ماتم شد و بر سینه نشست

اشک حسرت شد و بر خاک چکید.


آن همه عهد فراموشت شد؟

چشم من روشن ، روی تو سپید

 

جان به لب آمده در ظلمت غم

کی به دادم رسی ای صبح امید؟

 

آخر این عشق مرا خواهد کشت

عاقبت داغ مرا خواهی دید.

 

دل پر درد « فریدون » مشکن

که خدا بر تو نخواهد بخشید.  

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 0:41 توسط باران| |

 

لب خشکم ببین چشم ترم را 

بیا از باده پرکن ساغرم را

دلم در تنگنای این قفس مرد ، 

رسید آن دم که بگشایم پرم را .

نوشته شده در سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 2:32 توسط باران| |

شبی پرکن از بوسه ها ساغرم

به نرمی بیا همچو جان در برم

تنم را بسوزان در آغوش خویش

که فردا نیابند خاکسترم !

 

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت 1:30 توسط باران| |

 

 

درون سینه آهی سرد دارم 

رخی پژمرده،رنگی زرد دارم 

ندانم،عاشقم،مستم،چه هستم ؟ 

همی دانم دلی پر درد دارم.

نوشته شده در جمعه ششم شهریور 1388ساعت 1:6 توسط باران| |

می شود باد بود

                                   لیک نسیم

می توان باد بود و طوفان کرد

                                  می شود چشمه شد به آبادی

می توان سیل بود و طغیان کرد

                                می توان خاطری خزانی داشت

یا خزان را بهاران کرد...

 


 

نوشته شده در دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 0:56 توسط باران| |

ذر کنار این معلم ها و درس ها

در کنار نمره های صفر و بیست

یک معلم بزرگ نیز

در تمام لحظه ها و تمام عمر نیز

در کلاس هست و در کلاس نیست

نام اوست مرگ

و آنچه درس می دهد

زندگی است

نوشته شده در جمعه بیست و سوم مرداد 1388ساعت 0:45 توسط باران| |


Design By : Night Skin


منبع کدهای وبلاگ Bahar-20 بهاربيست

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس

FreeCod Fall Hafez

:::●┼┼ اگه دوست داری توی وبلاگت چت روم داشته باشی کلیک کن اینجا┼┼●:::


Get your own Chat Box! Go Large!

:::●┼┼ اگه دوست داری توی وبلاگت چت روم داشته باشی کلیک کن اینجا┼┼●:::